من درد ترا ز دست آسان ندهم / دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

دیوان شمس (رباعیات)

مولوی

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم   هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم   تو حیله‌ی ما مخور که ما مکاریم ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم   شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست   جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم ما مذهب چشم شوخ مستش داریم   کیش سر زلف بت‌پرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست   از دین درست ما شکستش داریم مانند قلم سپید کار سیهم   گر همچو قلم سرم بری سر ننهم چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت   چون با سر خود ز سر او شرح دهم ماهی فارغ ز چارده می‌بینم   بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم گفتی که از او همه جهان آب شده است   آوخ که در این آب چه مه می‌بینیم ماییم که از باده‌ی بی‌جام خوشیم   هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما   ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم ماییم که پوستین بگازر دادیم   وز دادن پوستین بگازر شادیم در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست   نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم ماییم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم   در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم تا دور ابد از می تسلیم خوشیم   تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم ماییم که تا مهر تو آموخته‌ایم   چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم هر شعله کز آتش زنه‌ی عشق جهد   در ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم ماییم که دل ز جسم و جوهر کندیم   مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید   از دولت دل سبلت او را کندیم ماییم که دوست خویش دشمن داریم   اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم با قاصد دشمنان خود یاریم   ما دامن خود همیشه در خون داریم ماییم که گه نهان و گه پیداییم   گه ممن و گه یهود و گه ترساییم تا این دل ما قالب هر دل گردد   هر روز به صورتی برون می‌آئیم مردم رغم عشق دمی در من دم   تا زنده‌ی جاوید شوم زان یکدم گفتی که به وصل با تو همدم باشم   گو با که کجا شرم نداری همدم مصنوع حقیم و صید صانع باشیم   جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد   ما چند به آب گرم قانع باشیم مگریز ز من که من خریدار توام   در من بنگر که نور دیدار توام در کار من آ که رونق کار توام   بیزار مشو ز من که بازار توام من بحر تمامم و یکی قطره نیم   احول نیم و چو احولان غره نیم گویم به زبان حال و هر یک ذره   فریاد همی کند که من ذره نیم من بر سر کویت آستین گردانم   تو پنداری که من ترا میخوانم نی نی رو رو که من ترا میدانم   خود رسم منست کاستین جنبانم من بنده‌ی قرآنم اگر جان دارم   من خاک در محمد مختارم گر نقل کند جز این کس از گفتارم   بیزارم از او وز این سخن بیزارم من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم   از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم   در هر قدمی دانه شدم دام شدم من چشم ترا بسته به کین می‌بینم   اکنون چه کنم که همچنین می‌بینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است   خورشید نگر که در زمین می‌بینم من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم   یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم نقش خود را نثار عالم کردم   وز نقش تو من آب به آدم ندهم من درد ترا ز دست آسان ندهم   دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم   کان درد به صد هزار درمان ندهم من دوش فراق را جفا میگفتم   با دهر فراق پیش می‌آشفتم خود را دیدم که با خیالت جفتم   با جفت خیال تو برفتم خفتم من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم   یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم   از گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم من سر بنهم در رهت ای کان کرم   کامروز از تو ای صنم مست ترم سوگند خورم و گر تو باور نکنی   سوگند چرا خورم چرا می نخورم من سیر نیم سیر نیم سیر نیم   زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو   جز عاشق و جز طالب آن شیر نیم من سیر نیم ولی ز سیران سیرم   بر خاک درت ز آب حیوان سیرم ایمان به تو دادم وز جان برگشتم   سیرم از این چو ملحد از آن سیرم من عادت و خوی آن صنم میدانم   او آتش و من چو روغنم میدانم از نور لطیف او است جان می‌بیند   آن دود به گرد او منم میدانم من عاشق روی تو نگارم چکنم   وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم هر لحظه یکی شور برآرم چکنم   والله به خدا خبر ندارم چکنم من عاشقی از کمال تو آموزم   بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده‌ی دل خیال تو رقص کند   من رقص خوش از خیال تو آموزم من عشق ترا به جای ایمان دارم   جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم   نتوانستم از تو چه پنهان دارم من عهد شکسته بر شکستی بزنم   وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمده‌اند   ناموس فرود آرم و دستی بزنم من غیر ترا گزین ندارم چکنم   درمان دل حزین ندارم چکنم گوئیکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم   من کار دگر جزین ندارم چکنم من قاعده‌ی درد و دوا می‌شکنم   من قاعده‌ی مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبه‌ها میکردم   بنگر که چگونه توبه‌ها میشکنم من کاسته‌ی وفای آن مه‌رویم   گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم زو آب حیات ابدی میجویم   او آب حیات آمده و من جویم من گردانم مطرب گردان خواهم   من زهره‌ی گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم   من جغد نیم که شهر ویران خواهم من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم   روباهم و نام و ننگ شیری دارم نفسی است مرا که از خیالی برمد   آنرا منگر جان دلیری دارم من مالک ملک لامکانی شده‌ام   من عارف گنج زرکانی شده‌ام تا از صدف تن گهر دل سوزد   در عالم جان بحر معانی شده‌ام من مهر تو بر تارک افلاک نهم   دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی   پنهان بروم دیده بر آن خاک نهم من نای توام از لب تو می‌نوشم   تا نخروشی هر آینه نخروشم این لحظه که خامشم از آن خاموشم   تا نیشکرت بهر خسی نفروشم من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم   بر جمله‌ی عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم   گوئیکه همه عمر در این کار بدم من همچو کسی نشسته بر اسب خام   در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام   تا منزل این اسب کدام است کدام من یک جانم که صد هزار است تنم   چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساخته‌ام   تا خوش باشد آن دیگری را که منم مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم   معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم ای جان جهان هرچه از این پس شمری   بر دست مگیر زانکه از دست شدیم می‌پنداری که از غمانت رستم   یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم یارب مرسان به هیچ شادی دستم   گر یک نفس از غم تو خالی هستم می‌پنداری که من به فرمان خودم   یا یک نفس و نیم نفس آن خودم مانند قلم پیش قلمران خودم   چون گوی اسیر خم چوگان خودم می‌گوید دف که هان بزن بر رویم   چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم   ور رحم کنی زخم زنی این گویم ناساز از آنیم که سازی داریم   بد خوی از آنیم که نازی داریم در صورت جغد شاهبازی داریم   در عین فنا عمر درازی داریم نی از پی کسب سوی بازار شویم   نی چون دهقان خوشه‌ی گندم درویم نی از پی وقف بنده‌ی وقف شویم   ما وقف تو ما وقف تو ما وقف توایم نی دست که در مصاف خونریز کنم   نی پای که در صبر قدم تیز کنم نی رحم ترا که با رهی در سازی   نی عقل مرا که از تو پرهیز کنم نی سخره‌ی آسمان پیروزه شوم   نی شیفته‌ی شاهد ده روزه شوم در روزه چو روزی ده بیواسطه‌ای   پس حلقه بگوش و بنده‌ی روزه شوم هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم   احوال وجود با نوا می‌بینم وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم   عالم همه سر به سر ترا می‌بینم همچون سر زلف تو پریشان توایم   آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم   مهمان تو مهمان تو مهمان توایم هم خوان توایم و نیز مهمان توایم   هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشه‌ی دل تخت نه حکم بکن   ای رشک پری چونکه پری خوان توایم هم مستم و هم باده‌ی مستان توام   هم آفت جان زیر دستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام   گفتی که الست از الست آن توام هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم   در بنده و در مرو شهت می‌بینم در اختر و خورشید و مهت می‌بینم   در برگ و گیاه و درگهت می‌بینم هوش عاشق کجا بود سوی نسیم   هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گلها کجا بود باغ و نعیم   جای هیزم کجا بود قعر جحیم یار آمده یار آمده ره بگشاییم   جویان دلست دل بدو بنماییم ما نعره‌زنان که آن شکارت ماییم   او خنده‌کنان که ما ترا میپاییم یا صورت خودنمای تا نقش کنیم   یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده   یا یک بوسه که تا همه پخش کنیم یرغوش بک و قیر بک و سالارم   با نصرت و با همت و با اظهارم گر کوه احد بخصمیم برخیزد   آن را به سر نیزه ز جا بردارم یک بار دگر قبول کن بندگیم   رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر باد دگر ز من خلافی بینی   فریاد مرس به هیچ درماندگیم یک جرعه ز جام تو تمامست تمام   جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال   آسودگی و عشق حرامست حرام یک چند به کودکی به استاد شدیم   یک چند بروی دوستان شاد شدیم پایژان حدیث ما شنو که چه شد   چون ابر درآمدیم و بر باد شدیم یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم   از وسوسه اندیشه به صد کو افتم از دیدن روی تو چنان گردانم   کز جنبش یک موی تو در رو افتم آشفته همی روی بکوئی ای جان   میجوئی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان   هان تا نبری گمان بد بر دگران آمد دل من بهر نشانم گفتن   گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی   گفتا که دو چشم را چه تانم گفتن آمد شب و غمهای تو همچون عسسان   یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم   فریاد مرا ز دست فریادرسان آن حلوایی که کم رسد زو به دهن   چون دیگ بجوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست   کز وی دو هزار من توانی خوردن آن صور

/ 0 نظر / 146 بازدید